
لابد این هم به همان قصهی همیشه تکرار برمیگردد؛ همین که ذهن من، حرفهایش را به زبان ترانههایی که دوست دارم، ترجمه میکند. لابد به همین خاطر است که از دیشب ناخودآگاه زمزمه میکنم...
نگاه کن من چه لیلا وار، چه لیلا وار...
نگاه کن من چه شبنم وار، چه شبنم وار...
یادداشتم دربارهی رمان «کافه پیانو» در صفحهی کتاب ادب.
پانوشت: با واسطه، یک اساماس دریافت کردم از «فرهاد جعفری»؛ نویسندهی رمان ِ «کافه پیانو» که نشان میداد؛ علاوه بر آنکه «نویسنده» است، انسان بافرهنگ و باشعوریست و از واکنش فروتنانه و محبتآمیزش، خوشم آمد. راستی، رمان را خواندهاید؟ نظری، چیزی؟
پانوشت 2: گفت و گوی چند روز ِ پیش مریم.
پانوشت 3: گفت و گو با «حامی»؛ خواننده. گفتم این را هم لینک بدهم. آن تکهی «بابک بیات» گفت و گو را دوست دارم و اینکه با هم دعوایمان نشد، خیلی مهم است! چون قرار پیش از گفت و گو این بود که دربارهی «بابک بیات» حرف نزنیم و بعدن بحث را کشیدم آنطرفی و دیگه دیگه :دی
پانوشت 4: مردهام از خنده. من بدجور پایهی اینها و موسیقیشان شدهام؛ عالی هستند؛ هم میرقصانند و هم شاد میکنند. من تازه گشتهام و «رضایا» را هم از طریقی پیدا کردهام. شنیدهام بچهی همین یوسف آباد خودمان است. من هی به این ترگل میگویم؛ این خاک یوسف آباد، لامصب، آرتیست خیز است ها! :))
پانوشت 5: رفتم یک گشتی زدم و یادم افتاد به تمام دوستان ِ «ساسی مانکن» گوش کن، پیشنهاد بدهم این ترانهی تازهی او را با دقت بشنوند؛ ترانهای با این مضمون بکر، شاعرانه و خلاق: وای وای وای، پارمیدای من کوش؟ وای وای وای، میرم از هوش... مخصوصن یک خط ِ فوقالعاده دارد که درش شاعر، در وصف ِ جمال معشوقه، در نهایت عجز و استیصال از وصف آن همه آب و رنگ و خط و خال، اینطور زبان به سخن میگشاید: آخه چقد خوشگلی، بیشرف؟!
گرما، گرانی، بیبرقی، دیکتاتوری. تازه هیجانانگیز شده. میخواهم ببینم آخرش چه میشود! کنجکاوم از این بدترش را ببینم.
دست تو یاس نوازش
در سحرگاه بهاری
ای همه آرامش از تو
در سر انگشتت چه داری؟*
* اردلان سرفراز
یادش بخیر این غزل. آن سال، میخواندم و اشكهایم -احمقانه- میریخت. هنوز هم به نظرم غمانگیز و گریهدار است. البته آن بیت آخر را دوست ندارم؛ زهر غزل را میگیرد. حدیث! امشب غزل هوس كرده بودم و همهی آرشیوت را خواندم. هنوز و همچنان، بعد از 10 سال، بهت حسادت میكنم، هنوز هم. فقط... چرا نیستی؟!
باید یاد بگیرم، وقتهایی كه صفحهها خالی میمانند، قرار گفت و گویی كنسل میشود یا كسی، آدم غیرحرفهای اذیت كنی، سر وقت مطلب نمیفرستد، اعصابم را كنترل كنم، آرامشم را حفظ كنم و اینقدر استرس و ترس تجربه نكنم. تمام سعیم را كردهام اما، باز هم زمانهایی هست كه فكر میكنم، خون توی سرم ایستاده و حالاست كه سكتهی مغزی بزنم. یاد حرف همكارم میافتم كه راه میرود و میگوید؛ عمر ما روزنامهنگارها كوتاه است، عمر ما روزنامهنگارها كوتاه است. الان ایدهآلم این است كه یكی دو خبرنگار ثابت داشته باشم تا خودم زمان كافی به دست بیاورم برای آنكه روی سوژهها فكر كنم، یادداشت سفارش بدهم و روی كیفیت صفحهها متمركز شوم. وقتی وضعیت حقالتحریرها خیلی مشخص نیست، معلوم است كه خبرنگارها چندان با دل و جان كار نمیكنند، خیالشان راحت نیست و نمیشود ازشان انتظار خاصی داشت. در نتیجه میشود همین وضعیت؛ لیلی مانده و حوضش... وقتهایی میشود كه احساس میكنم وسط تحریریه ایستادهام، هیچكس را نمیشناسم، هیچ كاری از دستم ساخته نیست، دور و برم را تنهایی، ناچاری و خلاء پر كرده است.
پروندهی صفحهی سینمای جهان دربارهی فیلم «مرد آرامی بود». این هم ریویوی کوتاهی که من دربارهی فیلم نوشتم. اشکال این پروندههای فیلم ما این است که گاهی فراموش میکنیم؛ لااقل دو خط خلاصه داستان فیلم را بنویسیم!
